"یخچال ..."

 

فکرش رو هم نمی کردم این قله ی پوشیده از برف رو که طی 5 روز فتح کرده بودیم ازش درعرض چند ثانیه پایین بیام. ماهها دنبالم گشتن. چند بار صدای هلیکوپتر و صدای پای آدمها رو شنیدم و فریادشون رو که در پی من بودن. حتی یکبار بخاطر پارس سگها جایی نزدیک به 5 متری ِ سمت راستم رو که چند روز قبل اونجا بودم اما با حرکت توده ی برف جابه جا شده بودم گشتن.نمیدونم سارا الان بعد از 5 ماه چیکار میکنه، لابد زایمان کرده و به سلیقه ی خودش اسمی برای پسرمون انتخاب کرده. حتما کم کم منو داره فراموش میکنه. اینجا فقط صبح میشه، ظهر میشه و شب میشه. حتی در بعضی از روزهای سرد زمستون صبح و ظهر هم نمیشه چون هوا کاملا ابریه و من اصلا وجود گرما یا روشنایی خورشید رو در زیر برفها احساس نمیکنم.
***
الان هفتاد سال از اون زمان میگذره. تقریبا 7 متر همراه با حرکت یخچال منم توی این مدت جابه جا شدم یعنی حدودا سالی 10 سانتی متر.سمت راستم یک دره ی عمیق هست. البته من در مسیری از یخچال قرار دارم که به سمت دره حرکت نمیکنه. اگر هم به سمت دره بریم فکر نمیکنم با سرعتی بیش از 2 متر در سال ازش سقوط کنیم. سردمه. تنهام و منتظرم. نمیدونم منتظر ِ چی؛ اما مطمینم که تمام این سالها منتظریک چیزی بوده م اما کم کم طی این 70 سال یادم رفته که اون چیز چی بوده.

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید