"مریم نشیبا ..."

 

1.چن روز پیش یکی از اون خواب بدا که میدونم تعبیر میشه رو دیدم. یه جایی بودم شب بود دو تا اتاق کم نور داشت و پر از آدمهایی بود که مرده بودن در وضعیت نشسته و خوابیده و روی بدن و صورت و زمین و دیوارها انگار گرد مرده ریخته شده بود. تا چه حد اون رنگ عجیب القا کننده ی مرگ بود براتون قابل تصور نیست. منم الان نمیتونم توصیفش کنم مثل رنگ استخون بود کمی آبی تر و خاکستری تر. خلاصه میخواستم همون موقع اولتیماتوم بدم به دوستان گفتم باز دوستان برام کامنت میذارن که دکتر که نباید خرافه ای باشه. دکتر نباید که از جن بترسه. دکتر که نباید از سوسک بترسه....اینه که بی خیال شدم اما از اونجا که سیر مرگ و میر در دوستان و آشنایان و اطرافیانم پیک زده مراقب خودتون باشین. البته قبل از خواب فوق توی یک سکانس دیگه ی خوابم یه نفر که نه مرد بود نه زن بهم گفت:مرگ نزدیکه! گفتم به من؟! خندید! ناراحت

×××
2. توی یک جلسه ی شعر خونی مریم نشیبا رو برای اولین بار چند روز پیش دیدمش. یکی از اون شعر اجغ وجغام رو جلوش خوندم به من دست زد(الان دستم مریم نشیبایی شده!)؛ نازم کرد و با فروتنی و محبت خاصی بهم گفت: عزیزمی تو!!! خیلی خوشحال شدم! لبخند
البته بعدش به چند نفر دیگه هم همینو گفت که ناراحت شدم!
ناراحت

 

 

/ 0 نظر / 26 بازدید